تبليغاتX
روزگار
دانته : به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد.

وینست :مهم نیست زمین بخوریم مهم دوباره بر خاستن است.

هنری دیوید تورو: چیزی عوض نمی شود ماییم که عوض می شویم .

امام علی (ع): آنچه را نمی دانی مگو بلکه هر آنچه را که می دانی اظهار کن .

اعتماد الدوله : باهوش آن است که خود را با محیط سازگار سازد.

استیفن گرین : گریه چرا ؟ فتح را آرزو کن.

ارد بزرگ : هرگز از داشتن دشمن نترس از انجام ندادن درست آرمان خود بترس.

ارد بزرگ : بی گمان اولین بار آخرین بار نخواهد بود .

گوته : کسیکه دارای عضمی راسخ است جهان را مطابق میل خود عوض می کند .

نیچه : خیر نباید همگانی باشد و گر نه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزش ندارد .

ولتر ک شماا ممکن استت بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید اما محال است بتوانید عطر آن را در فضا محو سازید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 16:31  توسط سعیده  | 

 

هو المحبوب

شعر ها زیبا هستند ولی هرگز به منزلت این شعر نمی رسند چون این شعر با خط زیبای بهترین آدم روی زمین منزلت پیدا کرد پس با جون و دل بخوانید .

تو با یک چشم با خلق و بدیگر چشم با مائی

بدین منظور گم کردن ، مشوش ساز دلهایی

 

نمیگویی و میسوزی ، نمیجویی و میخواهی

بباطن تشنه عشق و بظاهر غرق حاشایی

 

درون سوزو برون آرا ،زبان خاموش و دل گویا

برون خاکستر سردو ،درون آتش سر و پایی

 

حکایت می کند چشمت ، ز می خوا آن هشیاری

گواهی میدهد قلبت ، ز خاموشان گویای

 

نگاهی گر مرا باشد ، تو پا تا سر نظر بازی

نیازی گر مرا سوزد ، تو سر تا پا تمنایی

 

محبوبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:1  توسط سعیده  | 

 

شعری از رهی معیری دل سوخته ی ثریا که هرگز به او نرسید

 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 

سرد مهری بین که کس بر آتش آبی نزد

گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

 

سوختم اما نه چو شمع طرب در بین جمع

لاله ام ، کز داغ تنهایی بصحرا سوختم

 

همچو آن شمع که افروز یپش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

 

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شور بختی بین ، که در آغوش دریا سوختم

 

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

 

جان پاک من ( رهی) خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 21:24  توسط سعیده  | 

اشعاری از فروغ فرخزاد از کتاب دیوار

نغمه درد

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

يادش بخير 

در ادامه ي مطلب  ادامه ي عكس ها وجود دارد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:20  توسط سعیده  | 

 

زخم بي درمان

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگار گذاشته است. هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو ، برابر هيچ كيكاووسي ،گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در سينه، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد ، مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند. پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست.و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.

او كه نامش خداوند است.

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد!

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم، زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم ، خشت و خاك نيستم؛ كه انسانم.

پدرم گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي ، عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم؛ كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است. ميراث پدر عليه السلام!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:8  توسط سعیده  |